
یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا
زندگی یعنی نگاه تو
کوک کردن قلبم با صدای تو
دل دادن به آهنگ دل پاکت
سرور وعشق در فضایی ساکت
زندگی یعنی همین دم
که از دل تنگم
می دانی
از این حس عشق را میخوانی
زندگی یعنی داشتن قلب پرستو
در این وادی پست و ناهنجار تو در تو
ی صفحه سفید، به همراه یک قلم
این بار حرف ،حرف نگفته ست
یک حرف تازه
نه از تو …
هی فکر می کنم
هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم
اما
دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند
انگار این قلم
جز با حضور نام تو فرمان نمی برد
در تمام صفحه های دفتر شعرم
در گوشه های خالی قلبم
در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام
چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود
مثل درخت در دل من ریشه کرده ای

و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد.

اشک هایم فرو نمی ریزند،عصبانی نمی شوم،صدایم هم نمی لرزد...

من یک چهار دیواری دارم...

مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،
پیوسته نو کردن خواستنیست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق
چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمیسپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار میشکند
میتوان شکستهاش را، تکههایش را، نگه داشت
اما شکستههای جام ،آن تکههای تیز برنده، دیگر جام نیست
احتیاط باید کرد...
همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیزبهانهها، جای حس عاشقانه را خوب میگیرند
خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…
دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…
نتونه به هیچکی اعتماد کنه…
هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,
آخرش برسه به یه بن بست …
تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه …
اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه
به اون هم نمی تونه بگه…
خبری از آسمون هم ندیده
مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!
بهش محل هم نداده
تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …
خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…
خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!
خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده …
خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا …
پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟!
حس غریبی ست دوست داشتن
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....
وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد
ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده
به بازی اش میگیریم .....
هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !
هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....
تقصیر از ما نیست ...
تمامی قصه های عاشقانه
این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!
آرزومه که یه روز
تو کلبه ی قشنگمون
یک شب صاف مهتابی
بادیوارای عنابی
دست بکشم رو گونه هات
خیره بشم به اون چشات
حس بکنم کنارمی
تو آغوش گرم منی
سرت رو شونه هام باشه
دستات توی دستام باشه
نگات تو چشم من باشه
لبات روی لبام باشه
از عشق هم گر بگیریم
از امروز و فردا بگیم
با این دلای پاکمون
یه جشن کوچیک بگیریم
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است
طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است
تو نیستی که ببینی !

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها،معادله ها،احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها و خال ها
خطها به هم رسیدو به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها
احساسم برای تو
در صحرای دلم گلی بودی که در زیر باران چشمانم شکوفه دادی
برایم همچو گلی شدی اگر محروم از آب باشد پژمرده خواهد شد
در تاریکی قلبم مانند خورشید طلوع کردی تا با جاودانگی خود تمام سیاهی ها را ازروزگار
ذهنم دور کنی..............
مانند خون در رگهای من جریان پیدا کردی...!
کاری با ضربان قلبم کردی که اگر نباشی دیگر نمیزند
با آن قلب دیوانه ام کاری کردی که هر ثانیه تورا طلب میکند .
روزی که نباشی از بی قراری و از غم دوریت آرام یک گوشه میمیرد.
در تک تک لحظه هایم تو را میبینم که با منی .
حتی یک لحظه از خاطرم بیرون نمیروی چون یک ثانیه هم بی تو یک عمر است.
نمیدانم احساساتم را برایت چگونه بیان کنم که از آن باخبر باشی؟
فقط میگویم که تنها برای این قلب عاشقم تنهاترینی.
تقدیم به عشقم
چه خواب باشم و چه بیدار..
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه ای از خیابان ..
خیابانی که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است..
اگر تـو نباشی…
چه در کنار پنجره بایستم..
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم..
اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم..
اگر تـو نباشی…
دوری تـو را بی تعارف بگویم..
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم..
لحظه هـا پر شده از دوست داشتن تـو
واسه مـن قشنگه عشـق و خواستن تـو
می شه با تو هـم نفس ستاره باشم
با تـو هـمـسفر تا مـرز قصـه ها شم
بی تو این گلایه ها چه بی شماره
شب و روز برای مـن فرقی نداره
زندگی رو با تو عشق تو میخوام
تو نباشی بی تو من همیشه تنهام
تمام قصــه هــامــو از تـــو دارم
بهتریـن خاطره هامــو از تـو دارم
تـوی این شبـای خالــی از ستاره
آخـریــن ترانـه هــامـو از تــو دارم
سایـه شو رو سـر ایـن همیشـه عاشـق
بـی تــو خالیـه تمــام ایــن دقایــق
مـن به جز خاطره هام چیزی ندارم
بی تــو هـر لحظه همیشه بی قـرارم
بی تو این گلایه ها چه بی شماره
شب و روز برای مـن فرقی نداره
زندگی رو با تو عشق تو میخوام
تو نباشی بی تـو من همیشه تنهام
تمام قصــه هــامــو از تـــو دارم
بهتریـن خاطره هـامــو از تــو دارم
تـوی این شبـای خالــی از ستاره
آخـریــن ترانـه هــامـو از تـو دارم
بنویسید به دیوار سکوت
عشق سرمایه ی هر انسان است
و برانید به لب حرف قشنگ
حرف بد وسوسه ی شیطان است
وبدانید که فردا دیر است و اگر غصه بیاید امروز
تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود
و بکارید به هر خانه گلی
که فقط بوی محبت بدهد
![]()
![]()
سایه ساران دو زلفت،چه لمیدن دارد
انقدر خوب وملیحی که به یک جرعه نگاه
حس مستی لبت،طعم چشیدن دارد
کاش میشد عشق را تقسیم کرد مثل یک شاخه ی گل تقدیم کرد
در خلوت من جز تو کسی راه ندارد
رخسار زیبای تو را ماه ندارد
غمنامه ی من غصه ی چشمان تو باشد
غیر از تو دلم دلبر دلخواه ندارد

ای که میپرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان من قربان اوست
نفس،
نفسم نفستو خیلی میخواد
اگه نفست نفسمو نخواد
نفسم برا نفست بند میاد
پس نفستو با نفسم یکی کن
که نفسم برا نفست نفس نفس میزنه
یاس پرپر گشته ام،مرهمش دستان تو
بودنم با بودنت معنای دیگر میدهد
حال من خوش میشود با ان لب خندان تو
